هنوز حسرت آن دوچرخه با من است!
کلاس چهارم که میخوندم یه روز دوچرخه کهنه م موند تو کوچه و یادم رفت ببرمش خونه.فردا صبح زود که یادم افتاد برم ورش دارم دیدم جا خیسه و بچه نیست!!!
از اون موقع تنبیه شدم تا دوچرخه نداشته باشم.
کم کم سنم بزرگتر شد. سه سال تو حسرت دوچرخه موندم تا عاقبت خونواده رو راضی کردم که بهم دوچرخه بخرن.
در این سه سال همه هم سن و سالام تو محله یکی یدونه دوچرخه خریده بودن. اون موقع ها سه جور دوچرخه تو محله ما مد شده بود برای سه طبقه اجتماعی. اونایی که دستشون به دهنشون میرسید برای بچه هاشون کرسی میگرفتن. نه از این کوهستانیها که اینروزا مثل نقل و نبات همه جا ریخته ها؛از اون کرسی مسابقه ای ها که فرمونشون کج بود. دسته دوم دوچرخه های تایوانی و هندی و بعضا چینی میگرفتن. یادمه مارکی بود به اسم هیرو(hero) که اونموقع ها برا خودش برندی بود.
دسته سوم که غالب جامعه محله مارو تشکیل میدادن ولی رفتن سراغ جنس ایرونی. برای من از فروشگاه فرهنگیان با شرایط قسطی یه دوچرخه "ایران دوچرخ" گرفتن. یه محصول وطنی بود که اون سال(به نظرم ۷۲ بود) اولین سال تولیدش بود و قالبش کردن به فرهنگیهای بدبخت اونهم با شرایط اقساطی. دوچرخه های بی کیفیت و زاغارتی که مثل همه محصولات صنعتی وطنی ملت همیشه در صحنه رو حسرت به دل و کلافه میکرد! دوچرخه ای که برای من خریدن قیمتش ۵۵۰۰ تومن بود. بصورت ۱۱ قسط ۵۰۰ تومنی خریدنش. یعنی به پول امروز میشه یه مسیر کرایه تاکسی تلفنی!!!
امروز که کادوی تولد ماهنی دخترمو بهش میدادم، گفتم که بابات برای داشتن همچین دوچرخه ای چه خون دلها که نخورد!!!
سلامتی همه دهه شصتیها؛ خاص ترین انسانهای روی زمین
از اون موقع تنبیه شدم تا دوچرخه نداشته باشم.
کم کم سنم بزرگتر شد. سه سال تو حسرت دوچرخه موندم تا عاقبت خونواده رو راضی کردم که بهم دوچرخه بخرن.
در این سه سال همه هم سن و سالام تو محله یکی یدونه دوچرخه خریده بودن. اون موقع ها سه جور دوچرخه تو محله ما مد شده بود برای سه طبقه اجتماعی. اونایی که دستشون به دهنشون میرسید برای بچه هاشون کرسی میگرفتن. نه از این کوهستانیها که اینروزا مثل نقل و نبات همه جا ریخته ها؛از اون کرسی مسابقه ای ها که فرمونشون کج بود. دسته دوم دوچرخه های تایوانی و هندی و بعضا چینی میگرفتن. یادمه مارکی بود به اسم هیرو(hero) که اونموقع ها برا خودش برندی بود.
دسته سوم که غالب جامعه محله مارو تشکیل میدادن ولی رفتن سراغ جنس ایرونی. برای من از فروشگاه فرهنگیان با شرایط قسطی یه دوچرخه "ایران دوچرخ" گرفتن. یه محصول وطنی بود که اون سال(به نظرم ۷۲ بود) اولین سال تولیدش بود و قالبش کردن به فرهنگیهای بدبخت اونهم با شرایط اقساطی. دوچرخه های بی کیفیت و زاغارتی که مثل همه محصولات صنعتی وطنی ملت همیشه در صحنه رو حسرت به دل و کلافه میکرد! دوچرخه ای که برای من خریدن قیمتش ۵۵۰۰ تومن بود. بصورت ۱۱ قسط ۵۰۰ تومنی خریدنش. یعنی به پول امروز میشه یه مسیر کرایه تاکسی تلفنی!!!
امروز که کادوی تولد ماهنی دخترمو بهش میدادم، گفتم که بابات برای داشتن همچین دوچرخه ای چه خون دلها که نخورد!!!
سلامتی همه دهه شصتیها؛ خاص ترین انسانهای روی زمین
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 12:31 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...