می گویند سه شنبه بوده. روزی که شعرا معتقدند خدا سنگ را و کوه را خلق کرده است. یک گوش خلایق در این روز به صدای ناله های مادرم بود و گوش دیگرشان به تحولات سیاسی مملکت. غائله آمل و خنثی شدن کودتای آن در اوایل انقلاب، ششم بهمن سال 60 وقتی با جیغ و داد از دنیای شکم مادر بیرونم آوردند، به زور!

من ششم بهمن مُردم. نه اینکه به دنیا آمده باشم. از بهشت به دارالمکافات قدم گذاشتم.اینجوری است که وقتی از دنیایی به دنیای دیگر می روی باید در مبدأ بمیری. و بروی به جایی که با حکم گاز زدن سیب ممنوعه بایستی تاوان اجدادت را بدهی.
 به حکم تقدیر «زندگی» برطالع ام نوشته شده بود اما با رنج. هنوز هم به درستی خواب یا بیداری این لحظه های پرالتهاب برایم روشن نشده اند. بیدار می شوم و به جای دیگری عزیمت می کنم یا به خواب می روم و این مسیر مرا با خود می برد. مثل جویبار لحظه ها. از تهی سرشار.
 عقربه های ساعت که 12 را رد می کند خلسه ای آشنا تمام جسمم را می گیرد. یک روز فارغ از هرچه هستم افسارم را دست روح می سپارم. روح می راند، حرف می زند، می خندد، غمگین می شود، می خورد، می آشامد و می خرامد در دنیایی که به مهمانی آمده و مال او نیست. مهمانی که خوشی ظاهر صاحب خانه را می بیند و از درد روزهای قبل و بعدش خبر ندارد.
ششم بهمن که پای در دنیای دروغ و توهم و غبار گذاشتم،  اولین دروغ زندگی بر شناسنامه ام نشست. آوردند زندگی ام را چهارماه به عقب بردند تا زودتر به مدرسه بروم، بشوم متولد نیمه اول. که زود بزرگ شوم، پیر و زود به مرگ برسم.
برای همین زندگی ام سراسر شتاب برای رسیدن به جایی بود که چندفرسخ دیگر خودش سراغم را می گرفت. به مدرسه رفتن، بزرگ شدن، جوان شدن، ازدواج، بچه دار شدن، اول شدن، ممتاز شدن و ...
حس غریبی است بیگانگی در دنیایی که زندگی سرنوشت محتوم آن است و ته خط نرسیدن...