شما بنویس، ما غلاف می کنیم
این روایت را من فقط شنیده ام و از صحت و سقم آن بی اطلاعم. مثل خیلی از داستانهایی که به جهت تواتر بیان تبدیل به بخشی از ادبیات ماندگار ما آدمها شده. چیزی مثل داستان ساختگی نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالدین.
می گویند کارل مارکس شبی از خیابان رد می شد. معروف است که این به ظاهر بزرگترین مدافع حقوق طبقه کارگر، از خانواده متمول آلمانی بوده. خوش لباس، ولخرج و اشرافی. مارکس لباس هایی قهوه ای با پالتویی بلند، کفش هایی چرمی که صدای جیرجیرش خیابان را گرفته بود از کنار ولگرد خیابان گردی می گذشته. ولگرد وقتی او را می بیند و می شناسد می پرسد:« تو قرار است با این دک و پوز مدافع منِ فقیر باشی؟» مارکس عصای دستش را به دست چپش می دهد، دست راستش را سوی مرد ولگرد دراز می کند و می گوید:« بگیر دستم را، اگر من در این وضع اقتصادی نباشم، نمی توانم توی فقیر را به این جایگاه برسانم»
حکایت منِ تازه کارو قاضی نظری در اواخر دهه هفتاد حکایت مارکس و آن ولگرد است. عیسی نظری، معروف به «قاضی نظری» از قضات دادگاه تجدید نظر استان، در نشریه نوید آذربایجان قلم می زد. یک آدم کله شق، خوش قلم، خوش صحبت و خوش مشرب. ساکن مرفه ترین خیابان شهر. با آن میتسو بیشی سوپرسالن اش یک جور اشرافی بود در بین مطبوعات چی های آن دوره.
نظری با اینکه قاضی بود و طبعا محدودیت هایی داشت ولی اسمش به عنوان «سردبیر» در شناسنانه نوید آذربایجان نقش بسته بود. جسور، یکدنده، قاطع و متعصب به قوم و زبان ترکی. مثل همه یکانی ها. به یکانی بودنش هم افتخار می کرد. یادم هست یکی دو مطلب هم از اقوام و اجدادش نوشته بود.
مطالبش را بیشتر دلی و احساسی می نوشت. با کلمات قلمبه سلمبه شروع می کرد و بعد که ماشین کلمه سازی اش حسابی داغ شد می زد توی خط ادبیات عامیانه. خیلی رک و پوست کنده می رفت سر اصل مطلب. از پست مدرنیسم و ایدئولوژی پل می زد به سرعت گیرهای خیابان و بعد یقه مسئول مربوطه را می چسبید.
به خاطر همین لحنش است که بیشتر سردبیرانی که باهاش کار کرده اند مقالاتش را به مصاحبه «چنج» کرده اند تا حالت روایی و زنده بودن اظهاراتش و تاثیرگذاری شان حفظ شود.
مجادلات رودررویش با بسیاری از مسئولین زبان زد است. روزی را که با استاندار وقت بگو مگو کرد بر سر اینکه باید دولت راهکار بدهد و جامعه را اصلاح کند نه روزنامه نگار، بسیاری از همدوره ای هایم به یاد دارند. یادم هست از چگونگی برسرکار آمدن رضاخان، که آن را «چکمه پوش» می نامید گفت و اینکه ما دردها را بیان می کنیم و «تو» ی استاندار( دقت کنید نمی گفت شما) باید راه چاره را پیدا کنید.
یکی دوبار هم به دعوت ما مقالاتی به کوشا داد و ساعاتی را آمد دفتر نشریه و گپ و گفتی صمیمی باهم داشتیم.
قاضی نظری حالا بازنشست شده. یک دفتر وکالت زده و به نظرم وضع مالی اش الحمدلله همچنان توپ است. چند روز پیش که نشریه نوید آذربایجان را خریده بودم دیدم اسمش در شناسنامه بازهم به عنوان سردبیر آمده.
قاضی همواره برای من نماد اعتراض بود به وضع موجود. او بود که برایم معنا کرد روزنامه نگاری چیزی جز اعتراض نیست و با رنگین نامه و مجیزنامه و فدایت شوم نامه فرق دارد. او بود که یادم داد باید از قلم و نعره روزنامه نگار جماعت خواب شب مسئول مملکت پریشان شود. یادمان رفته بود همه اینها. فکر می کردیم داریم در تمام این مدت کار رسانه ای می کنیم. تازه وقتی صدایی هم از کسی بلند می شد زود گوشه لب مان را گاز می گرفتیم که« وای!!! جیییییز!»
خوش آمدی قاضی. شما بنویسی برای همه ما کفایت است. نعره شیر از آواز طوطی های رنگارنگ زیباتر است حتی اگر پیر باشد.
می گویند کارل مارکس شبی از خیابان رد می شد. معروف است که این به ظاهر بزرگترین مدافع حقوق طبقه کارگر، از خانواده متمول آلمانی بوده. خوش لباس، ولخرج و اشرافی. مارکس لباس هایی قهوه ای با پالتویی بلند، کفش هایی چرمی که صدای جیرجیرش خیابان را گرفته بود از کنار ولگرد خیابان گردی می گذشته. ولگرد وقتی او را می بیند و می شناسد می پرسد:« تو قرار است با این دک و پوز مدافع منِ فقیر باشی؟» مارکس عصای دستش را به دست چپش می دهد، دست راستش را سوی مرد ولگرد دراز می کند و می گوید:« بگیر دستم را، اگر من در این وضع اقتصادی نباشم، نمی توانم توی فقیر را به این جایگاه برسانم»
حکایت منِ تازه کارو قاضی نظری در اواخر دهه هفتاد حکایت مارکس و آن ولگرد است. عیسی نظری، معروف به «قاضی نظری» از قضات دادگاه تجدید نظر استان، در نشریه نوید آذربایجان قلم می زد. یک آدم کله شق، خوش قلم، خوش صحبت و خوش مشرب. ساکن مرفه ترین خیابان شهر. با آن میتسو بیشی سوپرسالن اش یک جور اشرافی بود در بین مطبوعات چی های آن دوره.
نظری با اینکه قاضی بود و طبعا محدودیت هایی داشت ولی اسمش به عنوان «سردبیر» در شناسنانه نوید آذربایجان نقش بسته بود. جسور، یکدنده، قاطع و متعصب به قوم و زبان ترکی. مثل همه یکانی ها. به یکانی بودنش هم افتخار می کرد. یادم هست یکی دو مطلب هم از اقوام و اجدادش نوشته بود.
مطالبش را بیشتر دلی و احساسی می نوشت. با کلمات قلمبه سلمبه شروع می کرد و بعد که ماشین کلمه سازی اش حسابی داغ شد می زد توی خط ادبیات عامیانه. خیلی رک و پوست کنده می رفت سر اصل مطلب. از پست مدرنیسم و ایدئولوژی پل می زد به سرعت گیرهای خیابان و بعد یقه مسئول مربوطه را می چسبید.
به خاطر همین لحنش است که بیشتر سردبیرانی که باهاش کار کرده اند مقالاتش را به مصاحبه «چنج» کرده اند تا حالت روایی و زنده بودن اظهاراتش و تاثیرگذاری شان حفظ شود.
مجادلات رودررویش با بسیاری از مسئولین زبان زد است. روزی را که با استاندار وقت بگو مگو کرد بر سر اینکه باید دولت راهکار بدهد و جامعه را اصلاح کند نه روزنامه نگار، بسیاری از همدوره ای هایم به یاد دارند. یادم هست از چگونگی برسرکار آمدن رضاخان، که آن را «چکمه پوش» می نامید گفت و اینکه ما دردها را بیان می کنیم و «تو» ی استاندار( دقت کنید نمی گفت شما) باید راه چاره را پیدا کنید.
یکی دوبار هم به دعوت ما مقالاتی به کوشا داد و ساعاتی را آمد دفتر نشریه و گپ و گفتی صمیمی باهم داشتیم.
قاضی نظری حالا بازنشست شده. یک دفتر وکالت زده و به نظرم وضع مالی اش الحمدلله همچنان توپ است. چند روز پیش که نشریه نوید آذربایجان را خریده بودم دیدم اسمش در شناسنامه بازهم به عنوان سردبیر آمده.
قاضی همواره برای من نماد اعتراض بود به وضع موجود. او بود که برایم معنا کرد روزنامه نگاری چیزی جز اعتراض نیست و با رنگین نامه و مجیزنامه و فدایت شوم نامه فرق دارد. او بود که یادم داد باید از قلم و نعره روزنامه نگار جماعت خواب شب مسئول مملکت پریشان شود. یادمان رفته بود همه اینها. فکر می کردیم داریم در تمام این مدت کار رسانه ای می کنیم. تازه وقتی صدایی هم از کسی بلند می شد زود گوشه لب مان را گاز می گرفتیم که« وای!!! جیییییز!»
خوش آمدی قاضی. شما بنویسی برای همه ما کفایت است. نعره شیر از آواز طوطی های رنگارنگ زیباتر است حتی اگر پیر باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 0:37 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...