می گویند مادر الکساندر گراهام بل(همان بنده خدایی که تلفن را اختراع کرد و در دجله انداخت!)، از وقتی پسرش دوازده سالش بود شنوایی اش را از دست داد و الکس موقعیکه تلفن را اختراع کرد نمی دانست با چه زبانی باید به مادرش بفهماند که این چه وسیله ای است که ساخته و قرار است چه تحولی به ارتباطات انسانها بدهد.

تصورش را بکنید، آدم همه زندگی اش کسی باشد که نتواند به او بفهماند که چه کمکی به بشریت کرده، از این عمیق تر دردی سراغ دارید؟ اصلا کسی می تواند ادعا کند گراهام بل از اختراعی که تقدیم بشر کرد لذتی برده؟

با این مقدمه می خواهم سراغ خاطره ای بروم که هنوز که هنوز است نتوانسته تاثیری عملی بر زندگیم بگذارد. تاثیر فکری و روحی اش که فراوان است.این روزها نقل خاطره برای جامعه خبری و مطبوعاتی رایج شده، آخر آستانه روز خبرنگار است و بازار خاطره داغ.

سال 80 بود. هفته نامه کوشا داشت یکسالش تمام می شد. تصمیم داشتم یک کار خارق العاده در سالگرد نشریه بکنم.خودم را جوانترین سردبیر همه نشریات تاریخ کشور می دانستم . واژه دهان پرکنی بود که باید با کارهای بزرگ و دهان پرکن تقویت و تداوم می یافت.

شخص اول استان را که برای خیلیها هم تا آن موقع غیرقابل دسترس بود(و اینروزها بسیار بسیار غیرقابل دسترس تر است)  نشانه رفتم. میرمحمود میرلوحی. استاندار دوم اصلاحات در آذربایجان غربی که بعدها شد معاون حقوقی وزیر کشور. میرلوحی اصفهانی و اهل نجف آباد بود.از نوادگان شهید نواب صفوی و چون سیاست دولت اصلاحات گزینش نیروهای غیربومی در استانهایی نظیر آذربایجان غربی بود حتی در سطح فرماندار و بخشدار، ایشان هم نسخه دومی از این نوع بود، که برای استان ماپیچیده بودندش.

میرلوحی برایم از خیلی جهات مهم و دیدار و گفتگو باهاش جالب و هیجان انگیز بود.

اول اینکه در کل با میرلوحی و دولتی که نماینده اش بود زیاد حال نمی کردم. احساس می کردم خلق شده ام برای اینکه استخوان گلوی او باشم و نگذارم آب خوش از آن پایین برود. برایش هرچه از دستم برمی آمد  کم نمی گذاشتم. از نقد و انتقاد و تخریب و هجمه گرفته تا طنز و هجو و حتی هزل. با عکسهایی که در جلسات از او می گرفتند و حسب بر قضا چشمش بسته می شد یا خنده اش غیرمتعارف به نظر می رسید هر بلایی می توانستم سرش می آوردم و ...

هنوز هم برایم جالب است که رودررویی یکطرفه من و میرلوحی معلول چه فضا و روحیاتی بود و کلا بودن یا نبودن میرلوحی و امثال او چه فرقی به حال من داشت. امروز که این خاطره را مرور می کنم هنوز نمی دانم استاندار آذربایجان غربی مثلا اگر میرلوحی نباشد و قربانی یا انصاری یا غریبانی و سعادت و جلال زاده باشد چه فرقی به حال من و در کل مردم می کند.بگذریم، هرچه بود در مخیله کوچکم استاندار برای من یک غول بود که باید شاخش را می شکستم و باید برای سالگرد نشریه مصاحبه ای از او می رفتم که با سوتی های احتمالی اش صفحاتم پر می شد و قس علی هذا.

دومین دلیلی که مصاحبه میرلوحی را برایم هیجان انگیز می کرد این بود که به نظرم می آمد( و احتمالا درست باشد) هیچ خبرنگاری تا آنموقع با استانداری مصاحبه اختصاصی نکرده بود و این برای من 19 ساله پرشر و شور یعنی اوج قله ای که هم سن و سالانم سالها باید بدوند تا به من برسند.

طی یک عملیات بلند مدت از سه ماه قبل از سالروز انتشار نشریه(26مهر سالگرد انتشار کوشاست) دست به کار شدم. ابراهیم بشارتی، رئیس خوش مشرب و با اخلاق آن موقع روابط عمومی استانداری بود(یادش به خیر!)با اولین تماس و درخواست، موضوع را ردیف کرد. راحت تر از آنچه که فکرش را می کردم. گفت برای کِی می خواهی؟ گفتم مهرماه، 26 مهر، پرسید فکر نمی کنی خیلی زود دست به کار شدی؟ گفتم انتظار اجابت درخواستم را نداشتم، تازه خودم را آماده کرده بودم که بعد از رد درخواستم چه کارها که نکنم!

روز موعود فرارسید. من و میرلوحی و بشارتی و البته حجت فیروزبخت( که الان مدیرمسئول هفته نامه تسنیم روح است و بعنوان عکاس همراهم آمد، دور یک میز نشستیم.) یادم هست علی علیزاده هم که آن موقع خبرنگار شمس تبریز بود در اتاق بود و با درخواست من که مصاحبه اختصاصی است قرار شد هیچکس به جز من ومیرلوحی رودرروی هم نباشیم و مصاحبه همان طوری که قرار گذاشته بودیم، اختصاصی و اوریجینال باشد!

مصاحبه را که بستیم سریع از استانداری خارج شدم. باوجودیکه تصمیم گرفته بودم من با سوالها و مدیریت مصاحبه دق و دلیم را سر میرلوحی خالی کنم اما امروز بعد از 10 سال به این نتیجه رسیده ام که  نهایتا این، او بود که سوار بر مصاحبه شد و کاری با من کرد که حتی تیتر یک مصاحبه، مطابق میل او و برخلاف سیاست نشریه مان رقم بخورد. کوشا در آن زمان روی بومی و غیربومی بودن مدیران دولتی حساسیت ویژه ای داشت و خود من یکی از طرفداران نظریه بومی بودن مدیر و مدیریت عالی استان یعنی استاندار بودم(الان از آن تفکراتم کاملا ابراز برائت می کنم) و حتی یکی از دلایل مواجهه ام با میرلوحی همان غیربومی بودنش بود.با وجود این، تیتری که بالای مصاحبه استاندار در شماره ویژه سالگرد خورد این بود:«چه کسی گفته که هرکس در اینجا متولد می شود خیرخواه است؟»

اما اتفاق جالب که سبب این خاطره است نه متن مصاحبه که حاشیه جالب تر آن است.

 از استانداری خارج شدم و روانه منزل. بعد از ظهر بود مادر در را باز کرد. به محض دیدنش با هیجان داد زدم مامان! میدونی امروز پسرت چیکار کرده؟ مادرم که در ذهنش یا هوا کردن آپولو می چرخید یا پیدا کردن یک کار نون و آب دار و یا حداقل کنار گذاشتن کار خبرنگاری، که آرزوی همیشگی اش بود و هنوز هم هست، به ام گفت نه پسرم چیکار کردی؟

گفتم: مصاحبه،مامان مصاحبه کردم با میرلوحی، نفر اول استان، استاندار، آنهم اختصاصی!

مادرم که هنوز نمی دانست دلیل هیجان من چیست،پرسید: خب دیگه چی، بعدش چی؟، تو چیکار کردی؟ هنوز به ام نگفتی؟

من که مات و مبهوت نوع واکنش و بی اعتنایی مادرم را می دیدم، یواش زیر لب گفتم: خب همین دیگه، می خواستی چیکار می کردم، اونقدر اصرار و التماس کردن تا بالاخره جوابشونو دادم...

امروز ماجرای مادر گراهام بل را در جایی خواندم و فلاش بکی زدم به ماجرا و ماجراهایی که ما خبرنگارها با خانواده هایمان داریم. با ماجراهایی که با کل مردم جامعه داریم و هنوز زمانش نرسیده که مارا بپذیرند و به خبرنگار بودنمان افتخار کنیم.زمانش نرسیده که موقع خواستگاری رفتن پدر عروس خانم وقتی شغل داماد را می پرسد و داماد می گوید خبرنگارم، نگوید: خب آقای خبرنگار!  شغلتان چیست؟

زمان آن نرسیده که آن آقای باسواد کلاس بالای مدیرکل فلان اداره به آدم نگوید: خب جوان، کی می خواهی بروی دنبال کار و زندگیت و دست از این خبرنگاری برداری؟

دوست دارم زمانی برسد که همه ما خبرنگارها با شهامت و جسارت رودرروی همه بایستیم و بلند فریاد بکشیم: ما خبرنگاریم و به خبرنگار بودنمان افتخار می کنیم.

کاش آن روز در تقویم تقدیر دنیا باشد و قبل از مرگ ببینیمش!