خدا و چشم خیس فقرا
حبسیه(27)- 16 شهریور 92- ساعت 20 و 33 دقیقه
دعای زیبای کمیل تکه جالبی دارد که می گوید:«رحم کن به کسی که امکانی ندارد جز دعا و سلاحی ندارد جز گریه».امروز غروب که زاغک گرفتار در سیم خاردار پیچ درپیچ بالای دیوار زندان را می دیدم و ناگام چشمم به اولین ستاره شب افتاد، مثل همیشه شعر دوران کودکی ام را که مادر در گوشم می خواند و موقع دیدن زاغ می آمد در ذهنم را فراموش کردم.
«روزی قه جه له[زاغ] دودک چالیردی/ یولدان گئچه نی قوناخ چاغیردی»
آخر ناسلامتی فکر می کردم زاغ، طبق باور ما آذربایجانی ها پیام آور خوشی هاست، ولی زاغ گرفتار را چه نسبتی است با خبر و خوش یمنی؟
تماس های تلفنی غروب های این روزها، جگرم را ریش ریش کرده. کاش م می توانستم بنویسم که چه می گذرد، اما...
در آخرین تماس تلفنی قرار گذاشتیم از خدا بخواهیم اجازه بدهد. نماز مغرب را در مسجد حر بخوانیم. چیزی نداریم الا دعا. همان ابزاری که دعای کمیل گفته بود. خدا از فقرا جز این انتظاری دارد؟
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:0 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...