حبسیه(26)- 15 شهریور 92 – ساعت 23 و 45 دقیقه
عقربه های ساعت دارد به نیمه شب چهلمین روز از شروع حبس من نزدیک می شود. من چله نشین این سرنوشت شدم. چله زندان مصادف شد با موعد آزادی مشروط من و مثل دیگر موعدها بازهم خورد به جمعه و یکروز قبل هم بنابه دلایلی امکان اینکه آزادی من از مبادی لازم عبور کرده به زندان برسد فراهم نشد. شاید فردا آزاد شوم شاید هم چند روز دیگر هم بگذرد. اما تا انتها راهی نمانده.
این چله برای اولین روزنامه نگار تاریخ آذربایجان غربی هرچه نداشت، تجربیات ارزنده ای داشت که بقیه عمرم به کارشان خواهم بست. اما موضوع مهم این بود که من اقلا سوژه چهخارپنج گزارش و مقاله ام را اینجا به دست آوردم. نه اینکه زندان و اتفاقاتش برایم سوژه شود، نه؛ مواجهه ام با تجربیات آدمهایی که ظاهر معمولی دارند ولی کوهی از ناگفته اند چارچوب های این سوژه ها را برایم شکل می دهند.
آدمهایی که جرم مرتکب شده اند ولی این مجرمیت همه شخصیت و هویت شان نیست. درست مثل من که به خاطر یک نوشته پشت میله های زندانم و هزاران هزار نوشته من جرم تشخیص داده نشده است.
دارم انتظار دنیای بعد از آزادی را می کشم. دنیایی که دارد به پاییز می رود ولی مثل همه مخلوقات خدا زیباست و مثل هیچ ساخته بنی بشر نیست. ساخته هایی نازیبا،سرد،بی روح، سخت، دردناک، بی حس. مثل زندان، ساخته آدم.