پابزن؛ پانزن
حبسیه(15) – جمعه 25 مرداد92- ساعت 9 و 20 دقیقه
به ام می گفتند «پاطلایی». آدمهایی مثل من تو رژه نمی توانستند ضربه پای چپ شان را با طبل بزرگ هماهنگ کنند. معمولا اینطور سربازها را از دسته رژه کنار می گذاشتند.تا روز ترخیصی از آموزشی از نظام جمع و رژه معاف بودم. می گفتند تگر در دسته باشی آن را به باد می دهی! روز ترخیصی اما اتفاق جالبی افتاد.
یکی از بچه های دسته مریض شد و هیچ جور نتوانستند دسته را تکمیل کنند. قرار بود «امیر» از دسته های یگان آموزشی سان ببیند. مشخص بود که جایگزین سرباز مریض باید من می شدم. قبلش مربی ها حسابی توجیهم کردند که حالا که پاطلایی ام اقلا ضربه پای چپ نزنم و فقط نشان بدهم که می زنم. اینجوری دسته هم به باد نمی رود!
منهم کلی تمرین کردم تا موقع آوردن پای چپم روی زمین، نکوبمش تا گندش درنیاید! از بخت بدم، امیر موقع سان دیدن درست زل زد به پای چپ من، انگار که قبلا به اش گفته باشند. دستپاچه شدم و مجبور شدم دوسه باری مقابل جایگاه پا را بکوبم روی زمین، ابیته بعد از طبل بزرگ. نتیجه هم معلوم بود، کل دسته به باد رفت و ...
اینجا، عادتی که اکثرا دارند این است که طول حیات را بالا و پایین کز می کنند. می گویند برای این است که بدن دچار گرفتگی عضلانی نشود خوب است. اصطلاحی هم که دارند این است که «پابزن، حبست بگذره»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:0 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...