رضا حیدری برایم نوشت:

دستم بوی گل می داد. مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. اما فکر نکردند شاید، شاید گلی کاشته باشم( ارنستو چگوآرا)

مهدی غفاری سالها پیش در هفته نامه کوشا مطلب می نوشت. الان کارمند بانک است. برایم نوشت:

مرد زندانی می خندید شاید به زندانی بودن خویش. شاید هم به آزادی ما. راستی زندان کدام سوی میله هاست؟(چگوآرا)
و بازهم رضا حیدری نوشت:
ما رسم دوستی مان مثل نان نیست که گرمش در سفره دل باشد و سرد و بیاتش سهم نمکی. چه گرمای حضورت و چه سرمای نبودنت باشد، همیشه هستی، همین حوالی...