آدمهای دوروبرمان واقعا قهرمانند؟
داشت از میان زباله ها دنبال چیزی می گشت. نمی دانم پی پلاستیک بود یا تکه فلز. سرش مدتی بود داخل ظرف بزرگ زباله کنار خیابان بود. نه اینکه شب باشد، نه، روز روشن بود و پسرکی ده دوازده ساله هم داشت این صحنه را می پایید. کمی دورتر از او من بودم نشسته داخل ماشین و مجله دستم، منتظر چیزی بودم و جای دنج و سایه ای پیدا کردم بودم و صفحات مجله را ورق می زدم. گاه گاهی هم با همان مجله دستم خودم را باد می زدم. در یکی از این آنتراکت های خنک افتاد جلوی کادر چشمهایم. همین لحظه مصادف شد با بیرون آوردن سرجوانک از توی آشغالدانی. کیسه ای هم دستش بود، اینور و آنور را پایید؛ به جز پسرک ده دوازه ده ساله کسی نزدیکش نبود. به نظرم من را هم چند متر آنطرفتر داخل ماشین نمی دید. چشمهایش برق عجیبی یافته بودند. تصور کردم از توی این ظرف فلزی بزرگ چیزی گیرش آمده باشد. چیزی بیشتر از همه کاسبی ای که آن روز و حتی در طول یک هفته و یا حتی شاید یک ماه پیش رو می خواست با زباله های بازیافتی بکند.
چه معلوم شاید ارزش کیسه ای که یافته بود بیشتر و بیشتر از تمام گنج هایی بود که در عمرش دیده بود.
جوانک تلو تلو خوران و در حالیکه اطراف را می پایید در آن بعداز ظهر داغ تیرماه از صحنه دور شد.
یادم هست وقتی دبیرستان می خواندم یک بار برای یک موضوعی، مدرسه از ما 130 تومان پول خواسته بود و منهم چون به دلیل مسائلی که در خانه پیش آمده بود دوران تحریم اقتصادی را می گذراندم مجبور شدم از هم کلاسی ام این رقم را بگیرم و بدهم.
بازپس دهی این پول برای خودش داستانی شد. من این 130 تومان را اقساطی به محسن همکلاسی ام برگرداندم آنهم طی چند ماه!
در همین ایام یک بار که داشتم از فلکه شهرچایی(سابق) به طرف ایستگاه اتوبوس و خانه می رفتم چشمم به یک بسته اسکناس 500 تومانی افتاد( آن موقع پول زیادی بود برای خودش) تا بخواهم به خودم بجنبم که برشان دارم یکهو خیال کردم شاید کلکی در کار است و بحث دوربین مخفی و اینهاست. از روی پولها پریدم و با چنان اعتماد به نفسی دور شدم که انگار کلا ندیده بودمشان. چندقدم که دورترشدم یک عابر دیگر آمد، پولها را دید برشان داشت و گذاشت در جیبش و انگار نه انگار که ممکن است اطراف دوربین مخفی ای چیزی کار گذاشته باشند.
از شما چه پنهان یکی از حسرت های مهم زندگی ام همین خاطره کوتاه است!
اینکه بعضا می شنویم و می بینیم که کارگری، سوپوری راننده ای برداشته پول پیدا شده در سطل زباله یا صندلی تاکسی یا پیاده رو را همینطوری برده داده به صاجبش برای من قابل هضم نیست. منهم با آنهاییکه می گویند ممکن است این پول یا طلا یا اشیاء قیمتی دسترنج یک خانواده تنگدست باشد قبول دارم اما خب مگر همه ما به شانس و قسمت اعتقاد نداریم؟ فارغ از حلیت یا حرمت ماجرا و مباحث اخلاقی خداوکیلی شده کسی در خلوت خودش بدون اینکه همکاری، دوستی، شاهدی بپایدش چنین قهرمان بازی ای از خودش نشان دهد؟ آدمها مگر همه شان مثل هم نیستند؟ کسی هم که از آسمان نیامده؛ چگونه است کسی دویست میلیون را می برد می دهد به صاحبش و ده هزار تومان پاداش می گیرد؛ دیگری مثل آن جوانک که از توی سطل آشغال کیسه ای یافت سرخوش و بی خیال به آرزوهایش فکر می کند و یکی هم مثل من هنوز در حسرت آن بسته اسکناس 500 تومانی است.
من فکر می کنم آدمهای دنیای من از جنس دومی و سومی اند مگر اینکه دوربینی، چیزی بپایدشان، شما نظر دیگری دارید؟
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...