نازِشصت دیپلمه های عالم!
جنگ تازه تمام شده بود و مردم اورمیه که از دست بمباران به روستاها و باغات اطراف پناه برده بودند، داشتند کم کم در منازل خوشان ماوا می گرفتند. خانه کوچکی داشتیم در محله عسگرخان که اطرافش دوتا مدرسه داشت. یکی از مدارسش متعلق بود به طبقه مرفه آن زمان و به عبارت سیاسی ها «بورژواها» که بچه مسلمانها با بچه های اقلیتهای دینی یک جا درس می خواندند. به دلیل افکار دهه شصتی پدرم نتوانستم به این مدرسه(پیشداد) بروم و ناچار شدم مدرسه زهوار دررفته حکیم نظامی را برای تحصیل انتخاب(!) کنم. سال سوم دبستان سال اول حضور من در مدرسه بعد از پذیرش قطعنامه بود. سالی که من و کهرم طراوت و نادرسجودی و داود جباری و حسین مجرد و یعقوب جوان و رضا اسدی و پیمان رضایی و جواد یکتا و دیگران کلاس 40-50 نفره آن سال را تشکیل می دادیم. معلمش هم خانم منانی بود که تعریف و تمجیدهای بی موردش(!) از انشاهای من شد سکوی پرتابم به دنیای روزنامه نگاری ای که امروز در آن دارم دست و پا می زنم.
سال چهارم اکثر بروبچه های سال قبل، از جمله پیمان رضایی را از دست دادم و دیگر خبر چندانی از او نداشتم. رسید به اواخر دهه هفتاد. زمانیکه پا به هفته نامه صدای اورمیه گذاشتم و بعد از ده سال دیدمش، پیمان را. او در این نشریه همه کار می کرد. از خبرنگاری و عکاسی تا گرداندن سازمان آگهی ها.( در مورد صدای اورمیه و حلقه ای که در این نشریه تشکیل شد قبلا به تفصیل نوشته ام). همکاری من و این یار دبستانی دیری نپایید و پیمان اوایل سال 79 از این نشریه جدا شد و رفت سراغ دنیای چاپ و تبلیغات. او در این اثنا ارتباطش با دنیای مطبوعات را هم قطع نکرد و علاوه بر اینکه چندین نشریه سراسری را سرپرستی می کرد یک نشریه محلی را هم سردبیری می کرد. سردبیری پیمان در عنفوان 19 سالگی باعث ایجاد اعتماد به نفس بین بروبچه های هم نسل خودش شد چندان که کمی بعد خود من علم سردبیری بلند کردم و شدم سردبیر یک نشریه محلی دیگر و قس علی هذا.
این سالها سالهای دیپلم گرفتن هم سن و سالهای من هم بود، مدرکی که بعدها شد چماق و بر سرم بارها و بارها فرود آمد. مدرکی که با اینکه پیش مقدمه خیلی از مدارک تحصیلی دیگر است اما همواره به اش به چشم یک تجربه زشت نگریسته می شود.
هرچند هیچ علاقه ای به رشته ای که با آن دیپلم گرفته بودم نداشتم اما توانستم این وصله نچسب را با معدل فوق 17(!) رد کنم و کنکور دهم.
اگر نبود تعریف بیجای آن همکار روزنامه نگار پیشکسوتمان را که گفته بود بچه های ریاضی در روزنامه نگاری موفق تر و بااستعدادتر از بچه های رشته های دیگر از جمله انسانی اند و این هندوانه ها زیربغلم نمی رفت شاید همان سال می رفتم سراغ تحصیل در عمران داتشگاه آزاد اورمیه( رشته ای که سال اول کنکور قبول شدم) و امروز زندگی ام در مسیر دیگری بود.
همین هندوانه ها باعث شد سال بعد در رشته هنر کنکور بدهم. کنکوری که به رتبه 609 منجر شد و من به دلیل ناآشنایی با رشته ها و اولویتهایش نتوانستم در برگه انتخاب رشته به درستی عمل کنم و نتیجتا در رشته نیمه متمرکز گرافیک دانشگاه هنرهای زیبای تهران پذیرفته شدم و قرار شد یک امتحان عملی هم برای ورود به این دانشگاه از من اخذ کنند که این امتحان را هم به دلیل قبولی در گزینش کمیته امداد(امریه سربازی) دودره کردم تا...
این کمیته امداد و سربازی در آن یکی از نقاط عطف زندگی من بود که تا حدودی ماجراهای ده سال بعدش را تحت تاثیر خود قرار داد. دلیل آنهم ورود یک موجود تازه به مسیر زندگی ام بود که حضور این موجود در یکی دوسال اخیر در بسیاری از ماجراهایی که تجربیات ارزشمندی برایم بابت شناخت ماهیت انسانها به دست آمده موثر و بسزا بوده.
در حالیکه من با این تجربه جدید داشتم دهه سوم زندگی ام را به آخر می رساندم، پیمان قصه ما یا همان یار دبستانی هم داشت برای خودش می بالید و بالا می رفت. مسیر زندگی مادوتا هیچ نقطه اشتراکی باهم نداشت و تنها تلاقی ما دیدارهای بی ثمر و تشریفاتی ای بود که هرازگاهی به صورت دوستانه ترتیب داده می شد. تجربه حضور من در ادارت مختلف به عنوان شغل فرعی با تنوع همکاری ام با رسانه های مکتوب و مجازی گوناگون، به عنوان حرفه اصلی ام، رشته دانشگاهی مرا هم چندین و چندبار تغییر داد. از مدیریت روابط عمومی علمی کاربردی اورمیه(ورودی و انصرافی 82) و مدیریت بازرگانی فراگیر 83 (دلایل اینکه چرا به نتیجه نرسید، بماند!)بگیرید تا حقوق پیام نور فراگیر 85. نهایتا قرعه کار به نام علوم اجتماعی گرایش پژوهشگری اجتماعی پیام نور اورمیه ورودی 86 افتاد. رشته ای به غایت جذاب و جالب برای من با متونی آموزنده و همگرا با ذات و علاقه ام که ترم اول ورودم به این رشته مصادف شد با دردسرهایی که در اداره زندانها دچارشان شدم و جفایی که در حق من شد مرا از هفت ترم تحصیل در بهترین دوران زندگی ام محروم کرد. اگر نبود تشویق های یکی از اساتید دانشگاهم را که خیلی به من لطف داشت و به آینده ام امیدوار بود، سال 90 به تحصیل برنمی گشتم و درسم را پی نمی گرفتم. این شد که با علاقه زایدالوصفی کتابهای رشته دانشگاهی ام را جویدم و مجددا احیا شدم. خودم احساسم این است که نسبت من با تحصیل اگرچه نسبتی دوطرفه و لازم و ملزوم است اما باری روی داشته های انسانی و شخصیتی ام نمی افزاید و گذر زمان و چکش روزگار بسیار تواناتر است از نمره هایی که به واسطه ارتباط با اساتید و گدایی از این و آن زیر برگه امتحانی زندگی آدم نقش می بندد.
قصدم توجیه کوتاهی ام و ظلمی که به خودم و جامعه ام کرده ام نیست، اما همین وضعیت برایم مطلوب است، خدا را شاکرم و هیچ احساس حقارتی نسبت به آن ندارم.
در همه این ده دوازده سالی که نتوانسته ام مدرک بگیرم چندتا کار کوچک هم انجام دادم که از آن جمله است حدود 14 تا سمت دولتی، نیمه دولتی، مشاوره ای و خصوصی، همکاری با شش اداره و یک موسسه از حد کارشناس تا مسئول و رئیس واحد، شرکت در دوره ها و اخذ سه مدرک معتبر بین المللی استاندارد مدیریتی(ایزو)، راه اندازی و مدیریت پرمخاطب ترین رسانه طول تاریخ آذربایجان غربی، همکاری با بیش از 30 نشریه مکتوب و مجازی و خبرگزاری از حد دبیر سرویس تا سردبیر و دریافت بیش از سی گواهینامه، لوح تقدیر و لوح یادبود و ...از سطح وزیر و معاون وزیر تا نماینده ولی فقیه و استاندار و مدیرکل. ضمن اینکه این وسط ازدواج هم کردم، پدرم را از دست دادم و صاحب دوتا فرزند هم شدم.تازه سی و هفت هشت باری هم به دادگاه رفتم و دوسه تا عمل جراحی سخت هم داشته ام. در مهندسی هفت- هشت انتخابات در سطح استان مسئول کفشداری(!) بودم و در اتاق مشاورت اقلا دوتا استاندار سماور و چایی و قندان را مدیریت کرده ام. هیچکدام از ده هزار و اندی مقاله ای را که نوشته ام را جلد نکرده ام که کادو بدهم به این مسئول و آن مدیرکل و به خاطر هیچ جایزه و جشنواره ای دست به قلم نبرده ام. افتخارم این است که هنوز نوک قلمم بوی خون می دهد و همه مطالبی که به سبب آنها دادگاهی شده ام مضمونی مالی و تخلفاتی در این حوزه و چیزهایی مثل بیت المال و ... داشته اند.
افتخارم این است که سکوت و انفعالم هم جریان ساز است و همه از طوفان بعد از این آرامش بیمناکند.
مرا ببخشید، اما من یک دیپلمه از خود راضی خودشیفته به شدت امیدوار به آینده ام. می دانم سحر نزدیک است و یک سری ماموریتها خدا برای من نوشته و گذاشته در جیب بغلم. این ماموریتها نه از مسیر باشگاه ورزشی و نه مدرک تحصیلی نمی گذرد. خدا هرگز مرا ذلیل اینگونه مسائل نمی کند.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت 0:27 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...