سال 83 بود که زمزمه های انتخابات نهم ریاست جمهوری شروع شد. یک ستادی در خیابان دانش اورمیه تشکیل شد به نام ستاد اصولگرایان حامی هاشمی رفسنجانی. از شش ماهه دوم سال 83 تا اوایل تیر 84 که نتایج انتخابات روشن شد و رفت پی کارش، من درگیر این انتخابات بودم، مثل همه ادوار انتخابات، متاسفانه.
به من مسئولیت اطلاع رسانی ستاد را داده بودند و در کنار آن کار دبیرخانه را هم انجام می دادم. انتخابات که جدی شد یک حکم هم از بازرسی ستاد استان گرفتم به عنوان بازرس شهرستان و یکی از دلخوشی های عمده آن روزهای من این بود که یکی دوبار به ملاقات حضوری با مرد سیاست و مصلحت و سایه، یعنی هاشمی رفسنجانی رفته بودم.
حکم سوم را که به بنده دادند از من خواستند تا وقت بیشتری برای ستاد بگذارم و این شد که من همسرم را که باردار ماهنی، دختر اولم بود، گذاشتم خانه مادرش و سه ماهی چسبیدم به کار انتخابات.
نتایج انتخابات که اعلام شد، تازه شروع تیره روزیهای من بود. به  دلیل تعهداتی که ستاد با مراکز بیرون، از جمله تابلوسازها و پارچه نویس ها و چاپخانه ها و ظروف کرایه ها ایجاد کرده بود زیر بار بخش زیادی از این تعهدها رفتم. کله گنده ها همه غیبشان زده بود و داشتند تدارک لابی و همکاری با دولت جدید را می دیدند!
تنها سرمایه آن روز زندگی یعنی یک رنوی مدل 68 به همراه مقداری خرده طلای خانمم و شندرغاز پس انداز آن روزم را دادم برای خریدن آبروی در حال تاراجم. بدهکارها در محل کار هم ول کن نبودند.
مجموعه یادداشت هایی که با عنوان «ناگفته های انتخابات نهم» در هفته نامه فردای ما از من منتشر شد مرهم اندکی بود برای دردها و مصیبت هایی که کشیده بودم. مدیران دولت که سوار بر اتوبوس وارد استان شدند طبق روال پای حامد عطائی هم به میان آمد. شدم مثلا مشاور استاندار و به حوزه مشاورین جوان راه یافتم و کارگروه اجتماعی این حوزه را دادند به من. در همین ایام سیگنالهایی ساطع می شد مبنی بر اینکه چون منتسب به جریان هاشمی هستم نباید علنا با دولت ارتباط داشته باشم و همین شد که گفته شد:« یوخده» یعنی زرشک!
ماجراهای اخراج های گاه و بیگاهم از ادارات دیگر هم ناشی از این «یوخ» بزرگ جریان اصولگرایی حاکم بود جریانی که خود را صاحب تمام و کمال هرچه اصول بود می دانست. رسید به انتخابات 88 که شرحش را همه می دانند. این بار زیر پرچم کاندیدای پیروز رفتم تا شاید اقلا دولت منتخب دست از سرکچل ما بردارد و به زندگی مان برسیم.
ماهنی این وسط داشت قد می کشید و بزرگ می شد و دولت هم هروقت که بیکار می شد احضارم می کرد تا وضعیت استان را از زبانم بیرون بکشد. بالاتفاق همه جلسه ها ختم می شد به اینکه « بچه خوبی هستی ولی حاشیه زیاد داری» این جمله جدید هم بهانه طیف تازه شد تا چهارسال بعدی هم با فراز و نشیب شدیدتری طی شود. حضور سی و اندی بار در دادگاه، احضارهای گاه و بیگاه به جاهای دیگر، تهدید به اخراج، اخراج، تهدید به یکسری چیزهای دیگر، تحت فشار گذاشتن مدیر اداره محل کارم برای اخراج، قطع حقوق و عدم تمدید قرارداد و مانور تبلیغاتی رسانه ای که همزمان با اوایل سال 90 به صورت از پیش طراحی شده علیه من راه افتاد بخشی از پتک هایی بود که روزگار و نمایندگان زبده اش( دولتیون) بر سروهیکلم وارد کردند تا روزهای آخر زمامداری یکی از [...]ترین  دولت های تاریخ کشور ایران را با خون دل و عقده های فروخفته چند «سنگ سراچه دل به الماس دیده» بسایم و نگاه کنم به فردا.
داشتم در چندتا سایت استانی همینجوری گشت می زدم که نگاهم افتاد به چهره های شاداب و بشاش جوانهایی که کنار سیاسیون عکس یادگاری انداخته بودند و مثلا از پیروزی کاندیدای مورد علاقه شان شاد بودند. یادم آمد چقدر این چهره ها شبیه اند به چهره هایی که چندماه پیش در همین سفر استانی رئیس دولت فعلی در همایشی تحت عنوان «نخبگان جوان» یا یک همچو چیزی بازهم حضور داشتند و لبخند می زدند. چقدر این لبخندها برای من آشناست و چقدر این حس برایم غریب است و دردآور.
نمی دانم با چه جمله ای به پایان ببرم این متنم را؛ فقط می توانم بگویم : « تا قتل عام کامل و انقراض نسل هرچه جوان است مقاومت کنید حضرات! شما می توانید»