راستش را بگویم از بیهوشی خیلی می ترسم. برایم تداعی پرواز با هواپیما را می کند. درست حدس زدید. من از پرواز با هواپیما و کلا از هرگونه ارتفاعی وحشت دارم. روزهای بعد از پرواز معمولا منگ و گیجم. مثل آدمی که از کما بیرون آمده و دچار فراموشی شده و می خواهد سردربیاورد چی به چی هست.
اگر یک وقت دیدید حامد عطائی یک جایی، وسط یک همایشی، یک سفرخارجی مهم ویا یک ملاقات سیاسی حیاتی، پیچاند و غیبش زد، راه دوری نروید، علت مشخص است:« ترس از هواپیما!»
بیهوشی و اتاق عمل هم برای من حکم سوار شدن به هواپیما را دارد، به همان وحشتناکی! در این یک سال که مجبور شدم سه بار به اتاق عمل بروم این ترس کودکانه را با تمام وجودم حس کرده ام.
1-دوازدهم اسفند سال قبل انتخابات نهمین دوره مجلس شورای اسلامی برگزار شد و من به دلیل مصدومیتی که بیستم بهمن همان سال در یک بازی فوتسال دچارش شده بودم، باید تحت عمل جراحی قرار می گرفتم. به دلیل اهمیت این انتخابات برای من( کلا چه رویدادی برایم بی اهمیت است؟) یک جورهایی دودره کردم تا عمل را بیندازم بعد از رای گیری و اعلام نتایج. این بود که درست روز دوزادهم بستری شدم تا بتوانم تا آخرین دقایق انتخابات از احوال و حواشی اش باخبر شوم.
یادم هست ساعت 3 بامداد سیزدهم بود که آخرین اس ام اس از نتایج قطعی آراء برایم آمد و من زیر غرغر هم اتاقی ها و همراهم گرفتم خوابیدم تا اقلا اگر قرار است موقع بیهوشی اتفاقی برایم بیفتد این خبر را بزنم به رگ و بعد کله پا بشوم!
2-سیزدهم اسفند شروع ترم جدیدی از آکادمی زندگی بود که تجربیات گرانسنگی برایم به رایگان( زیاد هم رایگان نشد، عمل جراحی رباط صلیبی زانوی راستم حدود 5 میلیون هزینه برایم تراشید) به ارمغان بیاورد.
درست از همین حول و حوش بود که جنگ عده ای به خاطر یک عده دیگر با من شروع شد و من هنوز نمی دانم دقیقا علت این جنگ چه بود.(تقصیر من نیست، بسیاری از جنگهای تاریخ همینطور بی خودو بی جهت بوده اند). این سه چهارماهی که گذشت اتفاقات جالبی افتاد که نقل تک به تکش می تواند یک پست جالب برای وبلاگ باشد. اما حیرت من از این جنگها،که در واقع طبیعت کار اجتماعی و روزنامه نگاری است، نبود، من از این انگشت به دهان بودم که چرا عده ای فکر می کردند به همراه پا، زبان و انگشتان من هم رفته زیر تیغ جراحی! دقیقا به خاطر اختلالاتی که ناشی از عوارض بیهوشی بود، فرصتی پیش آمد تا شبها نخوابم و چندین و چند مقاله و تحلیل را که به نظرم پخته و اساسی بود بنویسم و تایپ کنم.
سیزدهم اسفند برای من یک حادثه تقویمی است که شرحش رفت، اما برای کسانیکه هنوز در وهم و منگی حرفهای ربط و بی ربط فوق هستند باید بگویم آدمهای این دنیا چند دسته اند. آنهایی که حرف می زنند، آنهایی که فوتبال بازی می کنند، آنهایی که وبلاگ می نویسند، آنهایی که می خوانند، آنهایی که جنگ می کنند، آنهایی...، آنهایی که فکر می کنند. این فکر، عجیب حادثه ای است!