از این طلبکار تا آن شاکی
وسط شلوغی و له له زنی های کاری این دیگر قوز بالاقوز است. دادگاههای من شده جزئی از زندگی ام. هرکس دیگری به جای من بود می توانست از آنها پلکانی برای کشیدن خودش به بالابالاها استفاد کند، اما برای من یکی اصلا لطفی نداشته و ندارد.
می گویند در خانه یارو دو نفر آمده بودند برای وصول طلب شان. یکی طلب 10 میلیونی داشت و دیگری 10هزار تومانی. طلبکار ده میلیونی با دوسه بار التماس و وعده وعید راضی شد آبروداری کند و همسایه ها را درجریان نگذارد تا سربرج. اما طلبکار ده هزار تومانی ول کن معامله نبود و از پل صراط و جهنم و عقرب و مار حرف می زد!
حکایت برخی دادگاههای من شده همین طلبکار ده هزار تومانی.
چند روز پیش رفتم دادگاه مطبوعات. جلسه ای معوقه از دوهفته قبل بود، که چون در جلسه اول شاکی تشریف نیاورده بود موکول شد به بعد( این اتفاق در مورد من عمرا نیفتاده، حتی در مورد پرونده هایی که اتهامی به اثبات نرسیده و ذاتا پاک و مبرا بودم نه مجرم)
به هرحال جلسه برگزار شد اما همان سنگینی جو دادگاهی که در مورد پرونده هایی مثل اوقاف و اداره کل زندانها حاکم بود این بار هم بود. دلهره، نگرانی از آینده، تاسف از «روز و روزگاری که بدان دچاریم»، نگاه نگران خانواده و تماس های بی حاصل با موبایلی که خاموش است، سماجت و اصرار وکیل حقوقی پرونده که انگار جانی بالفطره را مقابلش گرفته و هی «سقف مجازات، سقف مجازات» می کند، نگاههای سرد اعضاء هیات منصفه که وقتی به شان خیره می شوی راهنمایی ات هم نمی کنند که چه بگویی!، فکر بانکی که دارد بسته می شود و تو قرار بود قسط عقب افتاده ات را بپردازی، فکر لطایف الحیلی که به شعبه بازپرسی سوار کردی تا رئیس محترم را متوجه این موضوع کنی که اینجور مسائل در جامعه جرم نیست و بیخود وقت باارزش مرجع محترم قضایی را تلف نکنید و قرار منع تعقیب را صادر کن برویم!، و ...
ساعتی طول نمی کشد. تلفنت زنگ می خورد. همان کسی است که منتظرش بودی، « حامد مژده بده، به اتفاق آراء تبرئه شدی!»
خدا خیرت بده!
باید جای من باشید و حجم آدرنالینی که در خونم می جهد را با اعماق وجودتان درک کنید. دادگاهی دیگر به خیر و خوشی تمام شد اما هنوز بالای سرم سایه چنین وضعیت هایی هست.کار من با این چاشنی های تلخ، هضم می شود.
می گویند در خانه یارو دو نفر آمده بودند برای وصول طلب شان. یکی طلب 10 میلیونی داشت و دیگری 10هزار تومانی. طلبکار ده میلیونی با دوسه بار التماس و وعده وعید راضی شد آبروداری کند و همسایه ها را درجریان نگذارد تا سربرج. اما طلبکار ده هزار تومانی ول کن معامله نبود و از پل صراط و جهنم و عقرب و مار حرف می زد!
حکایت برخی دادگاههای من شده همین طلبکار ده هزار تومانی.
چند روز پیش رفتم دادگاه مطبوعات. جلسه ای معوقه از دوهفته قبل بود، که چون در جلسه اول شاکی تشریف نیاورده بود موکول شد به بعد( این اتفاق در مورد من عمرا نیفتاده، حتی در مورد پرونده هایی که اتهامی به اثبات نرسیده و ذاتا پاک و مبرا بودم نه مجرم)
به هرحال جلسه برگزار شد اما همان سنگینی جو دادگاهی که در مورد پرونده هایی مثل اوقاف و اداره کل زندانها حاکم بود این بار هم بود. دلهره، نگرانی از آینده، تاسف از «روز و روزگاری که بدان دچاریم»، نگاه نگران خانواده و تماس های بی حاصل با موبایلی که خاموش است، سماجت و اصرار وکیل حقوقی پرونده که انگار جانی بالفطره را مقابلش گرفته و هی «سقف مجازات، سقف مجازات» می کند، نگاههای سرد اعضاء هیات منصفه که وقتی به شان خیره می شوی راهنمایی ات هم نمی کنند که چه بگویی!، فکر بانکی که دارد بسته می شود و تو قرار بود قسط عقب افتاده ات را بپردازی، فکر لطایف الحیلی که به شعبه بازپرسی سوار کردی تا رئیس محترم را متوجه این موضوع کنی که اینجور مسائل در جامعه جرم نیست و بیخود وقت باارزش مرجع محترم قضایی را تلف نکنید و قرار منع تعقیب را صادر کن برویم!، و ...
ساعتی طول نمی کشد. تلفنت زنگ می خورد. همان کسی است که منتظرش بودی، « حامد مژده بده، به اتفاق آراء تبرئه شدی!»
خدا خیرت بده!
باید جای من باشید و حجم آدرنالینی که در خونم می جهد را با اعماق وجودتان درک کنید. دادگاهی دیگر به خیر و خوشی تمام شد اما هنوز بالای سرم سایه چنین وضعیت هایی هست.کار من با این چاشنی های تلخ، هضم می شود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 0:56 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...