ایده آل هایم
شاید یکی از دلایلی که نمی گذارند چون منی بیایم و در فعالیتهای اجتماعی تصمیم ساز و تصمیم گیر شوم «ایده آل گرایی» مفرطم است.
از همان دوران بچگی وقتی برای بازی فوتبال تو محله مان تیم تشکیل می دادیم به دنبال این بودم که بهترین ها را دور خودمان جمع کنیم. یادم هست یک بار تیمی تشکیل دادیم از بروبچه های یکی دوکوچه محله مان؛ اسمش را هم گذاشتیم «میلان». یکی از هم سن و سالهایمان در چند کوچه بالاتر اسمش بود «بابک». لامصب خیلی خوب بازی می کرد! کاپیتان تیم شان بود. اینکه هرکدام از بچه های تیم ما بتواند در تیم او بازی کند یک آرزو بود. همیشه خدا هم از این بابک و تیمش شکست می خوردیم. آن موقع ها کارتون فوتبالیست ها بین هم سن و سالهای ما خیلی محبوب بود و من بابک را همیشه به چشم «کاکه رو» می دیدم. با آن هیبت، هیکل، آمادگی بدنی و البته غرور!
چون این ایده آل گرایی محض از همان بچگی باهام بود یک راست رفتم سراغش؛ در خانه شان را زدم و دعوتش کردم بیاید در تیم ما بازی کند. آن موقع ها ما با بچه ها لباس یک دست قرمز و مشکی (همرنگ لباس آس میلان) خریده بودیم و من خودم شماره هفت می پوشیدم و شماره 10 را به هیچکس ندادم. با اینکه هم از لحاظ سن و سال، هم جثه، هم بازی و هم خیلی از چیزها از بابک کمتر بودم ولی این پیشنهاد را به او دادم و پیراهن شماره ده را گرفتم به سمتش.
بابک نگاهی به من و پیراهن انداخت و اولش پوزخندی زد و بعد قبول کرد که بیاد در تیم ما بازی کند. راستش نمی دانم آیا واقعا قلبا این درخواستم را پذیرفت یا تو رودروایستی گیر کرد؛ به هرحال آمدن بابک به تیم ما باعث شد خیلی از بروبچه های تیمش هم دنبالش راه بیفتند بیایند به محله ما و ما یک تیم قدرتمند و یک دست تشکیل دهیم که من خودم امنیتی بابت فیکس بازی کردن نداشتم.
در عالم رسانه هم به همین ایده آل گرایی ام فکر می کنم. آرزو می کردم( فقط آرزوست، زیاد جدی نگیرید!) شرایطی پیش می آمد که سازوکار حرفه ای و عادلانه تری برای گزینش برترین های کار رسانه در نظر می گرفتند. همیشه دوست داشتم برویم و بروند از پستوی خانه ها آدمهای نخبه را پیدا کنیم/کنند و بیاوریم/بیاورند برای تجلیل.
باور کنید هیچ دلیل منطقی و قانع کننده ای ندارد و فقط تنبلی محض است اینکه چنین سازوکارهایی عملی نمی شود. هیچکس نمی آید یکسال زاغ سیاه کسی را چوب بزند ببیند فلانی چه می نویسد و چه هنری دارد. ارزیابی های ما شده یک فرمول خطی. اثری را بنویس، بفرست، ارزیابی اش کنیم و تمام.
همین تکرارها و یکنواختی هاست که مرا می آزارد، می شوردم و باعث می شود به مناسبات معمول جامعه ام خرده بگیرم. اعتراض کنم به انفعال تشکل های صنفی، سیستم های نظارتی، ارزیابی و امتیاز دهی.
اگر دست من بود یک نمره عالی می دادم به نوشته های حسین غفاری عزیز در وبلاگ «بیدمشک» که همیشه بوی جبهه و خاکریز و شهادت می دهد؛ می ستودم وبلاگ خانم شیخ بگلو را که برای نازپسرش امیررضا راه انداخته و هروقت به اش نگاه می کنی، فارغ از دغدغه های دنیا و مافیها به دنیای کودکی و شیرینی هایش غبطه می خوری؛ تحسین ویژه می کردم وبلاگ «یادو یار» حاج مهران حاجیلوی بزرگوار را که از رنگ و میوه و خواص غذاها و ویتامین ها گرفته تا باورهای مذهبی و اخلاقی اش را در آن منعکس می کند؛ می نوشتم از «پیمان نامه» پیمان غنی زاده که خود و احساس و قلمش را صرف کودکان سرطانی بنیاد امید کرده و بغض غریبی در وبلاگش هست که در هیچکس دیگری نیست؛ چگونه بگذرم و بگذریم از کنار احمد اسدی،فرزند برومند و خلف استاد بهرام اسدی بزرگ که عاشقانه دارد مثل شمع برای آشیق های دیارش می سوزد و وبلاگی زده برای زنده داشت این هنرمندان در حال فراموشی؛ و ...
نمی خواهند، واقعیتش این است که اینجور آدمها عقده جشنواره و شهرت و جایزه ندارند و الا اگر دست من بود می نوشتم نوابغ فضای رسانه ای هستند. دارند خلق می کنند، نه کپی پِیست؛ می نویسند و حال آدم را خوب می کنند.
برای همه آنهایی که بدون ادعا در فضای مجازی بذر پاکی و دوستی و مهربانی می کارند درود می فرستم و حسرت می خورم که به راستی چرا؟..
از همان دوران بچگی وقتی برای بازی فوتبال تو محله مان تیم تشکیل می دادیم به دنبال این بودم که بهترین ها را دور خودمان جمع کنیم. یادم هست یک بار تیمی تشکیل دادیم از بروبچه های یکی دوکوچه محله مان؛ اسمش را هم گذاشتیم «میلان». یکی از هم سن و سالهایمان در چند کوچه بالاتر اسمش بود «بابک». لامصب خیلی خوب بازی می کرد! کاپیتان تیم شان بود. اینکه هرکدام از بچه های تیم ما بتواند در تیم او بازی کند یک آرزو بود. همیشه خدا هم از این بابک و تیمش شکست می خوردیم. آن موقع ها کارتون فوتبالیست ها بین هم سن و سالهای ما خیلی محبوب بود و من بابک را همیشه به چشم «کاکه رو» می دیدم. با آن هیبت، هیکل، آمادگی بدنی و البته غرور!
چون این ایده آل گرایی محض از همان بچگی باهام بود یک راست رفتم سراغش؛ در خانه شان را زدم و دعوتش کردم بیاید در تیم ما بازی کند. آن موقع ها ما با بچه ها لباس یک دست قرمز و مشکی (همرنگ لباس آس میلان) خریده بودیم و من خودم شماره هفت می پوشیدم و شماره 10 را به هیچکس ندادم. با اینکه هم از لحاظ سن و سال، هم جثه، هم بازی و هم خیلی از چیزها از بابک کمتر بودم ولی این پیشنهاد را به او دادم و پیراهن شماره ده را گرفتم به سمتش.
بابک نگاهی به من و پیراهن انداخت و اولش پوزخندی زد و بعد قبول کرد که بیاد در تیم ما بازی کند. راستش نمی دانم آیا واقعا قلبا این درخواستم را پذیرفت یا تو رودروایستی گیر کرد؛ به هرحال آمدن بابک به تیم ما باعث شد خیلی از بروبچه های تیمش هم دنبالش راه بیفتند بیایند به محله ما و ما یک تیم قدرتمند و یک دست تشکیل دهیم که من خودم امنیتی بابت فیکس بازی کردن نداشتم.
در عالم رسانه هم به همین ایده آل گرایی ام فکر می کنم. آرزو می کردم( فقط آرزوست، زیاد جدی نگیرید!) شرایطی پیش می آمد که سازوکار حرفه ای و عادلانه تری برای گزینش برترین های کار رسانه در نظر می گرفتند. همیشه دوست داشتم برویم و بروند از پستوی خانه ها آدمهای نخبه را پیدا کنیم/کنند و بیاوریم/بیاورند برای تجلیل.
باور کنید هیچ دلیل منطقی و قانع کننده ای ندارد و فقط تنبلی محض است اینکه چنین سازوکارهایی عملی نمی شود. هیچکس نمی آید یکسال زاغ سیاه کسی را چوب بزند ببیند فلانی چه می نویسد و چه هنری دارد. ارزیابی های ما شده یک فرمول خطی. اثری را بنویس، بفرست، ارزیابی اش کنیم و تمام.
همین تکرارها و یکنواختی هاست که مرا می آزارد، می شوردم و باعث می شود به مناسبات معمول جامعه ام خرده بگیرم. اعتراض کنم به انفعال تشکل های صنفی، سیستم های نظارتی، ارزیابی و امتیاز دهی.
اگر دست من بود یک نمره عالی می دادم به نوشته های حسین غفاری عزیز در وبلاگ «بیدمشک» که همیشه بوی جبهه و خاکریز و شهادت می دهد؛ می ستودم وبلاگ خانم شیخ بگلو را که برای نازپسرش امیررضا راه انداخته و هروقت به اش نگاه می کنی، فارغ از دغدغه های دنیا و مافیها به دنیای کودکی و شیرینی هایش غبطه می خوری؛ تحسین ویژه می کردم وبلاگ «یادو یار» حاج مهران حاجیلوی بزرگوار را که از رنگ و میوه و خواص غذاها و ویتامین ها گرفته تا باورهای مذهبی و اخلاقی اش را در آن منعکس می کند؛ می نوشتم از «پیمان نامه» پیمان غنی زاده که خود و احساس و قلمش را صرف کودکان سرطانی بنیاد امید کرده و بغض غریبی در وبلاگش هست که در هیچکس دیگری نیست؛ چگونه بگذرم و بگذریم از کنار احمد اسدی،فرزند برومند و خلف استاد بهرام اسدی بزرگ که عاشقانه دارد مثل شمع برای آشیق های دیارش می سوزد و وبلاگی زده برای زنده داشت این هنرمندان در حال فراموشی؛ و ...
نمی خواهند، واقعیتش این است که اینجور آدمها عقده جشنواره و شهرت و جایزه ندارند و الا اگر دست من بود می نوشتم نوابغ فضای رسانه ای هستند. دارند خلق می کنند، نه کپی پِیست؛ می نویسند و حال آدم را خوب می کنند.
برای همه آنهایی که بدون ادعا در فضای مجازی بذر پاکی و دوستی و مهربانی می کارند درود می فرستم و حسرت می خورم که به راستی چرا؟..
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 8:51 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...