بعضی وقتها بعضی آثار هنری هستند که سالهای سال باید از رویش بگذرد تا به نیت خالق اثر و معانی عمیقش پی برد.نمی دانم اینجور چیزها بود یا یک اتفاق و یا دلیلی دیگر، ولی هرچه بود مجموعه شاد «ساعت خوش» که اوایل دهه هفتاد کلید خورده بود به طور ناگهانی بعد از یکی دوسال تعطیل شد و بازیگران و عواملی رفتند دنبال غازچرانی!
ساعت خوش اگرچه به دلیل کم تجربگی و تازه کاری عواملش، مجموعه ای سطحی و خام و ساده بود اما به دلیل تفاوتی که در فرم ارائه آثار داشت، مردم را مجاب کرده بود که یک ساعتی پای تلویزیون بنشینند و به ضرب و زور هم که شده به ادا و اطوار بازیگران جوانش بخندند شاید دل خودشان هم نشده دل عوامل این مجموعه «خوش» شود.
یکی از آیتمهای این مجموعه مربوط بود به اتاق عمل و تلاش تیم بیهوشی برای بیهوش کردن یک مریض چموش که به هیچ طریقی قصد بیهوش شدن نداشت. ارژنگ امیرفضلی، نقش این بیمار را بازی کرده بود که هربار تکنیسین بیهوشی آمپولی به او تزریق می کرد و از او می خواست از یک تا 10 بشمارد و بعد آرام چشمهایش را روی هم بگذارد و...
اما این مریض هربار که تا ده می شمرد، بعد بلافاصله بیدار می شد و به بهانه ای با پزشک و تیم جراحی صحبت می کرد و هربار تکنیسین مربوطه داروی بیهوشی بیشتری به او تزریق می کرد و...
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه وقتی از بیهوش کردن این بیمار به زبان آدمیزاد(!) خسته شدند، تصمیم گرفتند با یک چماق به کله اش بکوبند! بیمار بینوا هم با همان یک ضرب بیهوش شد و عمل جراحی آغاز!
اینکه یکی یا عده ای بخواهند مثلا دور و برشان را از مزاحم و منتقد و مخالف خالی  و هر انگ و مارک خنده داری را به او زده از گردونه خارجش کنند، به نظر من نه منطقی،ولی طبیعی است. در عالم سیاست هم چنین مقولاتی مرسوم است و کاری اش نمی شود کرد، سلیقه است دیگر، باید اعمال شود.
اما این وسط من نمی دانم چه اصراری است که عده ای بخواهند این منتقدین بعد از کنار رفتن بخوابند و یا مثل آن آیتمی که شرحش رفت بیهوش شوند. من نمی دانم آخر پدر آمرزیده! با خواب من شما خنک می شوی؟ نه خب بگو، خنک می شوی؟