یک موجی در این دوره و زمانه به راه افتاده به نام «جاذبه» که هفت هشت ده تا هم کتاب دنبالش چاپ شده و دارند با قطع ها و جلدهای مختلف روانه بازار کتاب و البته جیب و قفسه من و شما می کنند. یکی می گوید با جاذبه می شود به همه جا و همه چیز رسید؛ مثلا بیاییم و برسیم به جایگاه استیو جابز یا چه می دانم استیو هاوکینگ، کریس رونالدو، جواهر لعل نهرو و هر اسطوره ای که هر کسی با هر سلیقه ای دارد! لابد این بزرگان خواهند ایستاد تا ما چشمهایمان را روی هم بگذاریم و برسیم به شان و اگر یک کم رو هم به مان بدهند ازشان عبور هم بکنیم.
یادم هست چند سال پیش یک بابایی در خیابان امام( در همین اورمیه خودمان) مغازه اش را تعطیل کرده بود و داشت به اصطلاح خودش مردم را «انرژی درمانی» می کرد. ماهم مثل همه عوام این شهر پاشدیم رفتیم دکان این آدم. مریض مان را که دراز کردیم روی تخت طرف آمد به سمتش و بعد از فرق سر تا نوک انگشت پایش را همینجور فوت کرد. اولش کمی شک کردم ولی بعد که جلو رفتم دیدم نه، یارو حسابی مردم را بلانسبت «جیگر» ( نام جدید الاغ های هزاره سوم) فرض کرده و حسابی هم تیغ شان می زند!
امروز که به همچین روزهایی فکر می کنم نمی دانم بخندم یا سرم را بکوبم به این میز( همین که زیر لپ تاپم است، دنبالش نگردید). می پرسید چرا، آخر چرا دارد؟ واقعا کار دنیا و مافیها و ماوراء به جایی رسیده که هرکسی از راه رسید بشود انرژی درمان؟!
نمی خواهم اسم ببرم ولی واقعا آن آدمهایی که اسمشان نوک زبانم بود و شما هم می شناسیدشان نمی توانستند یک دکانی باز کنند و مردم را سرکیسه کنند؟
رسیدم به جوهره حرفم، نمی دانم خواهم توانست عمق حسی را که به این جمله دارم انتقال دهم یا نه؛ من می نویسم خودتان به قدر ظرفیت جرعه ای بردارید. علی علیه السلام می فرماید:« وجود خدا را آنجا حس کردم که دیدم کاری می خواهم بکنم ولی نمی شود»
زیاد دنبال سرچ این جمله در اینترنت نباشید نقل به مضمونش کردم ولی مطمئن باشید عین مضمون است بدون ذره ای انحراف.
داشتم جسته ها  و نیافته های چند سال اخیرم را مرور می کردم؛ دویدن ها و نرسیدن ها، اراده کردن ها و ناکامی ها و کلا آنجا که غرور «جاذبه» و «مغناطیس» و هزار جور کوفت زهرمار دیگر برمان می دارد و تازه وقتی با پوزه به زمین گرم می خوریم  می فهمیم از آنکه بالای سرمان ایستاده و دارد راست راست راه می رود هم کمتریم، چه رسد به خدایی که آن بالا بالاهاست و بزرگتر از آدمهایی که زمین نمی خورند.
زیاد پرت و پلا گفتم؛ کسانیکه فکر می کنند صرف نظر از وزن و سواد و معرفت و اخلاق و تقوی و پول و ماشینی که یک نفر دارد، می شود حرفی تازه یاد گرفت خواهشا این جمله مرا هم جایی یادداشت کنند شاید به دردشان خورد.
«همیشه برنامه ریزی های ما با آنچه اتفاق می افتد و «باید» اتفاق بیفتد نمی خواند» زیاد زور نزنید لطفا!
آه... راستی روزی که گذشت تولدم بود، و اینک حامد عطائی، یک سال پیرتر!