شانس لعنتی، در خانه من هم بیا خب!
آدمهای این دنیا فقط ادای روشنفکری را درمی آورند و الا تا خرخره غرق باورها و خرافه های خودند. این را من باور دارم و اگر قرار بود همه را آزاد بگذارند که حرفش را رک و راست بزند و اعتقاد و باورهایی را که دارد( منظورم اعتقادات مذهبی نیست) بیان کند بدون اینکه تاثیری در شغل، موقعیت اجتماعی، درآمد، زندگی خانوادگی و ... بگذارد آنوقت معلوم می شد که من چقدر راست می گویم.
هستند خیلیها که به چشم زدن اعتقاد دارند، به جادو، به نحسی اعداد، به عطسه، گربه سیاه، برکت مال، دست سبک، پای سبک و بالعکس، خواندن افکار از روی چشمها، چشم برزخی، طلسم،ووو بالاخره شانس!
هرکس هرجور می خواهد در مورد من قضاوت کند، باکی ندارم. من از آن آدمهایی هستم که شانس را یک پای ثابت زندگی می دانم. اصلا باور ندارم کسی باشد که بدان اعتقاد نداشته باشد. مگر می شود یک مقام عالیرتبه مملکتی در جلسه مهمی بگوید :« فلان کشور از بدشانسی بیسار شد » یا مثلا فلان استاد و علامه و حکیم و فیلسوف و عارف بیاید بگوید مثلا« اگر بخت با من یاری کرده بود بهمان بودم و فلان می شدم» و بعد وقتی ازش بپرسند خب حالا به این شانس یا بختی که فرمودید چقدر اعتقاد دارید برگردد بگوید: «همه اش خرافات است، جبر داریم، اختیار داریم، قضاو قدر داریم، مشیت الهی داریم؛ ولی شانس؟ نه اصلا ممکن نیست، خرافات است!»
می گویند بعضی ها خیلی روی مدار شانسند و هی پشت سر هم شانس می آورند. بعضی ها هم نه برعکس. بعضی همیشه بدشانسند ولی گاهی شانس می آید سراغشان؛ بعضی برعکس همیشه شانس می آورند مگر از شناس آوردن خسته شوند!
این را هم گفته اند که شانس می آید و در خانه آدم را می زند. در این خصوص گفته شده با وجودیکه این آقا/خانم شانس دائما در سفر و حضر است، اما پیش می آید که کل خلایق را ول می کند و در خانه آدم/ آدمهای بخصوصی کنگر می خورد و لنگر می اندازد.
شنیده شده از بعضی کوچه ها و خیابانها و خانه ها که سهل است، از چند فرسخی شهر بعضی آدمها هم عبور نمی کند.
این آخری خود جنس من است، اصلِ اصلِ. اورجینال حامد عطائی!
به همان میزان که باور دارم شانس وجود دارد و ماشالله هزار ماشالله بزنم به تخته زنده و سرحال است به همان اندازه هم مثل جمله ثابت اکثر فیلمهای سینمایی می دانم که یک روزی یک بار می آید و در خانه آدم را می زند. این یک بار را مثل انرژی هسته ای« حق مسلم ماست» می دانم و تصمیم جدی دارم که اگر تشریف آورد بگیرم و بغلش کنم که تا جیب هایش را تا شاهی آخرش خالی نکرد نگذاردبرود در خانه دیگری.
آخ اگر به دستم بیفتی شانس لعنتی!
هستند خیلیها که به چشم زدن اعتقاد دارند، به جادو، به نحسی اعداد، به عطسه، گربه سیاه، برکت مال، دست سبک، پای سبک و بالعکس، خواندن افکار از روی چشمها، چشم برزخی، طلسم،ووو بالاخره شانس!
هرکس هرجور می خواهد در مورد من قضاوت کند، باکی ندارم. من از آن آدمهایی هستم که شانس را یک پای ثابت زندگی می دانم. اصلا باور ندارم کسی باشد که بدان اعتقاد نداشته باشد. مگر می شود یک مقام عالیرتبه مملکتی در جلسه مهمی بگوید :« فلان کشور از بدشانسی بیسار شد » یا مثلا فلان استاد و علامه و حکیم و فیلسوف و عارف بیاید بگوید مثلا« اگر بخت با من یاری کرده بود بهمان بودم و فلان می شدم» و بعد وقتی ازش بپرسند خب حالا به این شانس یا بختی که فرمودید چقدر اعتقاد دارید برگردد بگوید: «همه اش خرافات است، جبر داریم، اختیار داریم، قضاو قدر داریم، مشیت الهی داریم؛ ولی شانس؟ نه اصلا ممکن نیست، خرافات است!»
می گویند بعضی ها خیلی روی مدار شانسند و هی پشت سر هم شانس می آورند. بعضی ها هم نه برعکس. بعضی همیشه بدشانسند ولی گاهی شانس می آید سراغشان؛ بعضی برعکس همیشه شانس می آورند مگر از شناس آوردن خسته شوند!
این را هم گفته اند که شانس می آید و در خانه آدم را می زند. در این خصوص گفته شده با وجودیکه این آقا/خانم شانس دائما در سفر و حضر است، اما پیش می آید که کل خلایق را ول می کند و در خانه آدم/ آدمهای بخصوصی کنگر می خورد و لنگر می اندازد.
شنیده شده از بعضی کوچه ها و خیابانها و خانه ها که سهل است، از چند فرسخی شهر بعضی آدمها هم عبور نمی کند.
این آخری خود جنس من است، اصلِ اصلِ. اورجینال حامد عطائی!
به همان میزان که باور دارم شانس وجود دارد و ماشالله هزار ماشالله بزنم به تخته زنده و سرحال است به همان اندازه هم مثل جمله ثابت اکثر فیلمهای سینمایی می دانم که یک روزی یک بار می آید و در خانه آدم را می زند. این یک بار را مثل انرژی هسته ای« حق مسلم ماست» می دانم و تصمیم جدی دارم که اگر تشریف آورد بگیرم و بغلش کنم که تا جیب هایش را تا شاهی آخرش خالی نکرد نگذاردبرود در خانه دیگری.
آخ اگر به دستم بیفتی شانس لعنتی!
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 0:5 توسط حامد عطائی
|
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...