شده رو آسفالت شیرجه بزنی؟!
منتظر ماندم تا جواب این مسئول دولتی تمام شود و بعد یک جمله گفتم و مثل بچه آدم نشستم سرجایم:« یک روز می آیید و در خانه ما بچه های دهه شصتی را می زنید!» و واقعا این جمله را گفتم و وقتی چشمان حاجی و بقیه حضار به سمتم چرخید ته دلم آرام برای خودم زمزمه کردم: «حالا هی برای من فلسفه بافی کن!»
باور دارم یک روز تاریخ این سرزمین، بویژه تاریخ بعد از انقلابش به وجود جوانهایی با مارک «دهه شصتی» افتخار خواهد کرد و حسرت خواهد خورد که چه فرصتهایی را از دست داده(خودشیفتگی را دارید؟!) اما فارغ از شوخی، اهمیت این نسل آنقدرها هست که یکی مثل رضا درمیشیان پیدا می شود و فیلمی می سازد بنام «بغض» و روی پوستر جالبش که طراحی کارگردان بزرگی است به نام «رضا میرکریمی» این شعار نقش ببندد« فیلمی برای دهه شصتی ها».
با این مقدمه می خواهم بروم سراغ اتفاقی که چند روز پیش برایم افتاد.
با پسرخاله هشت سال کوچکتر از خودم که تازگیها ازدواج کرده و به یکباره از یک پسربچه ی تُخس لوسِ دماغوئه سوسول، تبدیل شده به مثلا «مرد» سر یک مسئله کوچک حرفمان شد و خیلی جدی با اعتماد به نفس خاصی یک دستش را گذاشت به کمرش و با یک دست با اشاره به من( دقیقا فیگور آفتابه!) گفت: «ببین پسرخاله میخوام یه نصیحتی بهت بکنم...» . منهم نه اینکه نصیحت پذیر نباشم، این حالت بچه نیم وجبی بدجوری تو ذوقم زد و به یکباره تمام عقده هایی را که از سرکوفت شدن خودم و هم نسلیهایم درونم بود را غلیان دادم و ریختمش سر پسرخاله بیچاره ام. جملاتی را که به صورت یک طرفه از دهان بنده خارج شده را باهم مرور کنیم:
-منو نصیحت می کنی جوجه؟! اصلا به قد و قواره خودت نگا کردی؟
-شما کوچولوها چه جوری مرد شدین که ما خبر نداریم؟
-تو شکم مادرتون بودین انقلاب شد؟
-وقتی به دنیا اومدین جنگ شده بود و شما نه خبر داشتین و نه تقصیر؟
-مسیر چند کیلومتری خونه تا مدرسه رو پیاده می رفتین یا با پاپا و مامانتون؟
-شده بود تو مسیر برگشت به خونه بمباران هوایی بشه و اونقدر با اضطراب بدویی که پات گیر کنه به میله وسط پیاده رو و شَتَرق!!
-شده با خونواده تو بازار مشغول خرید بشین و یک وقت بووووم! بمب بخوره تو بازار و دیوار مغازه های بغل دستی بریزه رو سرتون؟!
-شده سرکلاس درس هی آژیر قرمز بکشن و همش تو هول و ولای بمباران حواست از درس و معلم پرت بشه؟
-شده برات شلواری بخرن که هم کمرش برات گشاد باشه و هم پاچه هاش بلند؟
-اصن چیزی به اسم تا زدن پاچه و «بزرگ بخر چند سال دیگه هم بپوشه» به گوشت خورده؟
-میدونی بستنی سه نفری چه مزه ای میده؟
-تا حالا لقمه تغذیه تو برای اینکه تو کلاس همکلاسیت نفهمه که توش خالیه ظهر بردی خونه و قایمکی انداختی تو گونی نون خشکی؟
-شده تو کلاس درس کتک بخوری و ناظم مدرسه بگه مبصر کلاسو زدم تا همه بدونن فرقی بین هیچکس قائل نیستم؟!
-تا حالا تو زمین خاکی با توپ پلاستیکی فوتبال بازی کردی؟
-روی آسفالت چطور؟ رو آسفالت دروازه بانی کردی؟ شیرجه زدی؟
-شده قبل از اینکه پشت لبت سبز بشه بری داخل تشکل های دانش آموزی و بشی بسیج و انجمن اسلامی و مشق کار سیاسی کنی؟
-تا حالا پوستر یک کاندیدای ریاست جمهوری رو که از قدت بلندتر بوده رو با سریش چسبوندی به دیوار؟ شده باد بیاد و این پوستر رو موقع چسبودن از دیوار بکنه و پوستر بپیچه به همه جای بدنت و تو در حالی که دست و پات خاکی و سریشی شده و به هم چسبیدن و تکون نمی خورن بشینی و گریه کنی که :«راستی این چیه من دارم می چسبونم به دیوار و به چه دردم می خوره؟»
-شده وقتی سن استخدامت می شه سیاست استفاده از با تجربه ها در مملکت مد بشه و بازنشسته ها را ترخیص نکنن و بهت بگن یه چند سال دیگه صبر کن!
-شده بهت بگن فوق لیسانس ها و 40 ساله ها بیکارن اون وقت شما عجب انتظاری داری! و هیچوقت به روی خودشون نیارن که همه مسئولای بلندبالای مملکتی با مدرک زیر دیپلم و دیپلم سرکار اومدن و حتی استاندار 19 ساله هم این کشور داشته.
یادشون رفته باکری چند سالش بود شهردار و بعد فرمانده لشگر بود، حسن باقری چطور؟ احمد توکلی با چه مدرکی وزیر بود و چگونه بادامچیان با مدرک پنجم ابتدایی وزیر شد.
-شده از اوایل دهه هشتاد فیلم بسازن به اسم« نسل سوخته» و توش غیرمستقیم بهت بگن:« هرررری! وقتت گذشت دهه شصتی؛ سوختی!»
-شده از هیجده سالگی تا بیست و ... سالگی چهارتا استاندار باهات جلسات مشاوره بزارن و شیره مغزتو بمکن و وقتی کاراشونو راست و ریست کردن با تیپا بندازنت بیرون که :« بیاین جمعش کنین این حاشیه پردازو!»
-شده تا حالا...
تحملشو نداری می دونم. برات مثل یه افسانه ست، لابد فکر کردی یه جک بلند گفتم دور هم بخندیم. یا یه داستان بود همینجوری!»
حرفهایم که به آخر رسید دل خودم هم گرفت. به پسرخاله ام گفتم:«آدم مغروری نیستم اما محض رضای خدا نه من، سعی کن هوای بروبچه های دهه شصتی رو داشته باشی، آهشون یقه تو می گیره»
و بعد که آرام شدم ادامه دادم: « حالا می شنوم؛ نصیحتم کن!»
روزنامه نگاری در روزگاری که من زندگی می کنم خیلی سخت است.باید ببینی و ننویسی،باید دلت به تنگ آید و دم برنیاوری،باید اشکت بجوشد و نگذاری جاری شود،همه تلخیها را بچشی و نچشانی و ...